كي باور مي كني برهنگی من برای تو نیست... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ساده بود دستان جادوگر شهر من
وقتی داد می زد بخوان...
آدمی را فصل جادو گم می کرد
گم شدن معنای فصل را تازه می کرد
ساده بود وقتی من شعر را فلسفه ی جادوی این حرفها می خواندم
شعر را زمزمه ی ناگفته ی این رنگ ها می دیدم
شعر را نعره ی این تنهایی
شعر را داغی یک راز نگاه
من همان جادوگرم
جادوگر فریاد ها
بگذارین فریادم را بلندتر زنم چون من هنوز هم زنده ام
چون هنوز فصل جادو زنده است
جادویی تازه دارم
شعر من تازه نیست
اما
ناله ام تازه تر از تازه های من است
جادوی من فصل دیگر است
بگذار با جادوی من زندگی رنگ تمنا گیرد...
و این فصل جادوی من است...
| لینک | یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥ - Elahe |
سلام
تب تند تن ،
لبان داغ ،
چشمان بسته ،
بوسه های تب بار ،،،
صدای نفس های بریده شده و تند تند...
پاهای لرزان یک زن و تن برجسته ی او را
سلام...
گرمای تن او هنوز هم زیباست ...
لبانش و چشمان بسته اش از هر مذکری زیبا تر است...
نم تنش ، نم تنهایی تن من است ...
اندامم...
من ...
تو ...
بهم گره خورده ایم...
این یک واقعیت است که تو از جنس منی
و در من نطفه های تو رشد می کند
من و تو کلمه ی هم جنس بودن را ،
با افتخار بر شانه هایمان می گذاریم
و این افتخار همان برتری ماست
این یک واقعیت است...
که دیگری در خود ندارد
ما حقیقت پنهان آفرینشیم
تب تند تنت همیشه با من است
ما سلامی پنهانیم پس بر خودمان بیشتر می بالیم...
تب تند تن ،
لبان داغ ،
چشمان بسته ،
بوسه های تب بار ،،،
صدای نفس های بریده شده و تند تند...
پاهای لرزان یک زن و تن برجسته ی او را
سلام...

| لینک | یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥ - Elahe |
زن...

آفتاب تابید بر شانه های من...
مهتاب بوسه زد بر شانه های من...
و فرشتگان سر خم کردند در مقام ... زن...
زیبایی از آفریده شد و چشمان هیز مردان بر اندام من خیره شد...
آرام آرام رشد کردند اندامم
وخدا ترک پوست تنم را باز کرد و زیبا آفرید دو گل رز بر اندامم...
و این بار بود که دنیا چشم بست بر همه جز زن...
نرم آهسته قدم بر می داشت
او که پوششی نداشت جز گلبرگ های گل یاس...
آرام گیسوان بلندش را بروی سینه هایش ریخت
و این بار تاب و توان نداشت ابلیس...
او قدم بر می داشت و بوی عطر تنش را به هوا یادگاری می داد ، اما،
غافل از دزدانه نگاه کردن ابلیس بود...
هر کجا بود هیزی چشمان ابلیس بدنبالش بود
و خدا گفت که او کمیاب است ...
و این آغاز یک ارضا شدن در تن ابلیس شد...
فرشتگان زن را دیدند و گفتند که او پاک است و پاکی او یعنی :
زن موجودی کامل است...
و این بود داستان فکرهای پلید ابلیس برای دامن زدن به پاکی وجود زن...
و عجب آفرید پروردگار...
اندام یک زن
و کمبودهای یک مرد
| لینک | سهشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥ - Elahe |
رمز من
من گمشده ام؟؟؟
شاید در پستوی اتاقی تاریم جسم یک مرد را حس کردم
شاید در چشمان خواب آلودم، خواب یک عشق بازی با آغوش ها رادیدم
شاید در چشمانم ، من به هذیان های ذهنم پاسخ مثبت دادم...
آری...
این همان واقعیت تن عریان من است...
آری...
من مردی را در تاریکی اتاقم دیدم که اندامش را در اندامم جستجو می کرد
شاید اسپرمهای او در من پنهان است
اما من انگار برهنه ام...
شاید در اندام دخترکی جان تازه را حس کنم
من فلسفه ی برهنگی را پیدا کردم
روزی که واقعیت را در روزنه دیدم
من باکره بودنم را دیدم...
شب فریاد را به توهم دیدم
و سحر چشمه ی ملحفه ها را به تباهی دیدم...
و در امروز که در ذهن شما پنهانم
من فلسفه ی برهنگی را پاک می دانم
و در این پاکی مبهم که در اندام من است و چشمان مرد یا مردانی را خیره می کند
من هنوز باکره ام...

| لینک | شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥ - Elahe |
توهم
زمین اندام مرا در خود خورد می کند...
گفته های مرا در خود می شوید...
یادواره سنگ های دریا سیاه است...
یا که فراموشی سبزه های باران بی رنگ؟؟؟
چه کسی فریاد ناباوری های مرا شنید؟؟؟
مردک خاموش تنهایی
یا
که پسرک هذیان های من؟؟؟
چشمه جوشید وقتی داد زدم...
های مردم... دستهايم کو؟؟؟

| لینک | دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥ - Elahe |
فريادم را می شنوی؟؟؟
فریاد خاموش من را می شنوی؟؟؟
می دانم که بی خود سکوت کرده ای
سکوت می دانی چیست؟؟؟
می دانی گریستن من در شب برای صبح دیگر چیست؟؟؟
با تو هستم ... ای خدا...
ساکت نباش...سکوت مرا بشکن...
من سردی تنم را نمی خواهم...
من سردم و دیگران گرم ،
نگو که چشمانم فردا یا فردا یا فردای دیگر باز نمی شود...

| لینک | یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ - Elahe |
تولدم مبارک...
چقدر آسان نطفه ی يک زن با يک مرد بهم پيوست...
چقدر آسان نطفه ای تشکيل شد...
زنی که آن را مادر و مردی که آن را پدر گفتم...
آری من از صدف مادر بيرون آمدم...
صدای گريه من قلب مادر را آرام کرد و پدرم لرزيدن دستانش آرام شد...
آری من بدنيا آمدم و شمع های دنيا را فوت کردم در روزی که آن را هشتم و ماهش را
خرداد ناميدند...
چه ساده نا خواسته چشمان را گشودم...

سلام سلام دوستای من...
مرسی که به چشن تولد من آمديد
امروز ساعت ۱۲ ظهر من چشمامو باز کردم.
الان ۹ ساعت و ۳۷ دقيقه است که من پيش شمام...
دوستون دارم...الهه...


| لینک | دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥ - Elahe |
او از من است...
گفتند:
آنجا ...
آن بالا....
در نوک کوه...
در میان برف های زمستانی ...
دختری خوابیده...
من سرگردان در آن کوه پر از برف
به دنبال دخترک می گردم...
برف ها آب شدند...
من به آسمان آن بالا ها
فریاد مژدگانی دادم...
گر دخترک پیدا شود ،
جان خود را مژدگانی می دهم...
اما می دانستم...
در جواب جان من دخترک باز هم خواب است...
من به آغوش نحیف دخترک،
در میان آرزوهای محال دخترک را پیدا کردم
هنگام بوسیدن و بوییدن اندام دخترک من نیز در میان برف ها خوابیدم...
فردا باز به تو می گویند...
آنجا...
آن بالا...
در نوک کوه...
در میان برف های زمستانی...
دخترانی خوابیده اند...
**************************************************************
و من عاشق اندام نحیف دخترکم...
او از من است....

| لینک | جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
پشت ديوارها...
باز کن پنجره را
و این بار به ساختمان های پی در پی روبرویت بنگر...
در پشت این دیوارهای سنگی چه می بینی؟؟؟
شاید ، زنی در میان بشقاب ها به دنبال یک قاشق است ،
یا که مردی در حال نگاه به پنجره ای است ،
که در آن پنجره زن نحیفی در حال تعویض لباسش است...
شاید بچه ای گریه سر داده به خاطر عروسکش ،
یا که شاد است با بودنش...
شاید دختری و پسری هم آغوش شده اند
و یا که دختری پنهانی در حال فرار از دست پدر و مادر است
اما من خوب می دانم...
که من در پشت یکی از این دیوارها به انتظار
هم بستر شدن با توام
تا تب نگاهت را فروزان کنم...
حال بگو :
پشت کدام یک از این دیوارها را می نگری؟؟؟
| لینک | سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
من می دانم
من می دانم که شاهد یک روزم...
روزی که در آن قو به آواز در می آید
و ققنوس سبز نغمه ی وصال را می دهد...
من می دانم که فردا تاریک نیست ،
صبح در راه است...
آواز یک مرد تنها را می شنوم
که کنار جوی آب خوابیده است...
من می دانم غزل برای همه می ماند
تاریکی ، زمانی ناپدید می شود
ای تاریکی بوی سوز جدایی را می دهد
اما...
من میدانم که خورشید می تابد
و به گونه های گلگون شده گل رز سلام می گوید...
ساز من برای تو می خواند...
من شاهد یک روزم ...
روزی که در آن قو به آواز در می آید...

| لینک | سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
انتظار...
ساعتی است که بر روی سنگ فرش زمین
به روی تک کاغذی نشسته ام...
دستانم را بهم گره زده ام ، گویا ،
در حال التماس از اویم...
در میان دستانم شاخه گلی حیران است...
صبر کن...
من در اینجا به امیدی نشسته ام...
مردم کوچه های دیگر ، چشمانشان را به من می دوزند
در تمام این چشم ها یک سوال است ،
می دانم...
اما من در جواب این سوال گریانم...
ساعتی بر دستم ، چشمم را ساعت هاست به آن دوخته ام...
1 ساعت ، 2 ساعت ، 3 ساعت ، ...
شاید که او در راه است ، من همیشه منتظر این ثانیه بوده ام...
اما امروز نمی آید او ، نکند که او رفته ...
نکند که او دگر یادی از من نکند ؟؟؟
صبر کن... نه ، او می آید...
گل من پژمرد ، اما ، چشمان من هنوز گریان است...
دستم لرزید و گلبرگ های گلم ریخت زمین...
آری ، من یک روز است منتظرم...
این مسافر در راه به تماشا رفته
این مسافر شاید حرف گریان مرا برده زیاد
این مسافر شاید...
مه هوا را پوشاند
شبنم آسمان آرام آرام ، صورتم را می شست...
نه او می آید...
چشمانم می رفت ، بدنم حس غریبی را داشت...
شبنم چشمانم ، روی گونه های من یادگاری می گذاشت...
بدنم گرما را به تمنا می خواست
اما قلب من یک مسافر می خواست...
قلب من ، خشک شد از بار کبودی پوست تنم
برگ برگ گل من ، خشک شد از سرمای این سوز غریب
باز اما من در این کوچه به استقبال او...
چشم بر بی پایان کوچه ای می نگرم...
صبح شد...من هنوز منتظرم...
کودکی داد زد...
این هنوزم اینجاست؟؟؟
جسم من آنجا بود ، اما من شاید آنجا بودم...
بدنم آنجا بود ، من جدا از بدنم...
مردم کوچه ها ، همه را می دیدم
جسم من را بردند...
من هنوز منتظرم...

| لینک | یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
شب سکوت...
شب سکوت من ، شب شراب من است...
چشمان بسته ی من ، غم نهان من است...
شب سکوت من ، شب سکوت توست...
سزای من سکوت ، لبان بی صدای توست...
امشب شب ، فریاد چشمان ماست
ببوس لبانم را که امشب ، شبی جداست...
لبان من به داغی روز اول است
ولی لبان تو به معنی بوسه ی آخر است...
نه ...
نگو صدای من در این سکوت
برای همیشه از میان رفته است...

| لینک | جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
جاده...
در میان چشمانم...
در میان خیسی گونه هایم...
صدای جاده را می شنوم...
جاده...
او...
من...
سفر...
شاید امروز...
شاید فردا...
شاید فرداهای دیگر...
سخن تنها بهانه من است...
اشکانم تنها سلاح من...
های های گریه ام
بهانه نیست...
می گويد : بمان...
جاده پایانی دارد...
پایان جاده ی من باش...

| لینک | پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
دوستت دارم...
آسمان آبی است ، انعکاس نورش دریا را آبی کرده
اقیانوس قلب من و تو ، گوش به فریاد پری دریایی داده است ...
پهنای زمین ، امسال ، چه زیبا شکوفه باران شده است...
گویی مردم را به خانه ای تازه دعوت کرده...
ساکت و سردم ، چشمانم باز است و به تو می نگرم
قلبم به صدای ساعت می ماند ، اما گردش خونم را در آن لمس می کنم...
لبانم به لرزش در می آید ، باز خود نمی دانم چه چیز را می خواهند ادا کنند ؟؟؟
چشمانم را به آسمانت می دوزم ، ای خدا ، و با تو نجوا می کنم ...
شکوهت را می جویم و از تو یاری می طلبم ...
باز به او نگاه می کنم ، این بار صدایی شنیدم ، چقدر این صدا آشناست...
صدایی که با او بزرگ شده ام ، ثانیه های قلبم تند تند می روند
آری ، این صدای خودم بود ، که با لرزش لبانم و چشمانی که به تو دوخته بودم
گفت :
دوستت دارم مهربانم...
| لینک | چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |
يک راز...
کودکی خاموش است ، شبنمی مدهوش است
صورتک رفته به خواب ، این زمان رفته ز یاد
کودک فریاد ها ، این چنان حیران است
این غزل سوز نگاست...
پیرمرد خسته ، گم شده در افکار
چشمان پیرزن ، دوخته است بر دیوار
ثانیه گم شده است ، یک زمان دیگر ، چشمه را می جوید.
این دگر یک راز است...
یا که فردا اینجا ، صورتک می خندد یا که با فریاد کودک رویا ها ، دلقکی می رقصد
چشمه ی این روزها ،،، ای ، عجب ، زود می خشکد...

| لینک | یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - Elahe |





